محکم و استوار ! مثل قبل ! مثل دختری که قبلا بودم !
به گذشته فکر نمی کنم ! هیچی مهم نیس ! گذشته ها گذشت !! به من چه ؟!!
این دفه می خوام واسه خودم باشم ! نه واسه بقیه ! واسه خودم بنویسم نه یه پسر !
مهم نیس که چی شد ! چی میشه ! مهم اینه که خودمو دیگه نمی بازم !
می خوام دوباره باشم ! از نو !! یه تولد دیگه !!
به دنیای آدما خوش اومدی انیس !!
من انیس ۱ روز دارم !!
تنهای تنها ...
دیگه کسی نیس که باهاش حرف بزنم .. درد و دل کنم .. کسی نیس که به وجودش افتخار کنم ..
نمی دونم چه جوری حال و روزمو نادیده گرفتی و رفتی ، بدون مقدمه ...
تنهاییم رو نمی تونی درک کنی .. نیازم رو نسبت بهت نمی تونی بفهمی ...
غمی رو که با رفتنت تو دلم مونده رو نمی تونی احساس کنی ...
باشه ... قبول ، تسلیم می شم ولی اینو بدون که
دوست دارم ، تا ابد ... !
**********
خیلی وقت بود نیومده بودم . ببخشید ! غیبتم کبری بود ! ولی با این پست دیگه حال و روزمو بفهمین !!
به هر دری می زنم بستس ...
به دنبال جایی برای آرامش می گردم ...
پیدا نمی کنم ...
خدایا ...
تنهام ...
کمکم...
کن ...
نیگاش کردم یه دختر بچه پنج
شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با
چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو
نوازش می داد
- نه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا
بچه , یه دختر و یه پسر
سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش
کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که
کنترل خنده برام مشکل بود با
با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می
زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو
گذاشت روی گونه ام , خیلی
جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش
که روی گونه ام ثابت مونده
بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه
کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال
دیگه ازش بپرسم که بچه ها
از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چشم و ابروی مشکی داشت و دختر
کوچولوی همراهش موهای بلند
خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو
نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو
نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,
توی یه تصادف
رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه
روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش
صورتشو گرفت و به شدت گریه
کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای
ضربان تند قلبمو به وضوح می
شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک
پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش
فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک
نسیم یه خط متورم سیاه ,
یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد.حالم داشت
بد می شد نمی تونستم چیزی رو
درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از
گشنگی و تشنگی , زن بابام
منو انداخت اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی
تاریک بود , شبا می
ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و
از خدا خواستم منو ببره
پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل
کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه
فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو
گرفته بود و می کشید : - بریم
آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره
, خدا با ما بازی می کنه ,
تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی
خیس , اونقدر که تصویر
اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده
بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و
شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی
هم همراه آهو شروع به رقصیدن
کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو
پوشونده بود رقص آروم و
رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می
خوند , ناخودآگاه منو به یاد
خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی
توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و
اثری از بچه ها نبود نمی
دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی
تونستم چیزایی که دیده بودم
باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از
آسمون که مانی نشون داده
بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,
نزدیک هم , و یکیشون پر نور
تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی
کوچولوتر
و من خوابم نمی بره ... همه در خواب شیرین و من بیدار و هشیار ...
مثل همیشه هدفون تو گوشمه و آهنگ گوش می دم ... می رم تو فکر ...
لعنتی ... بازم رفتم تو فکره اون ... بازم قاطی می کنم ... بابا بی خیال ...
آخه ... آخه غیر از اون به کی فکر کنم ... ؟ به نونوایی سر کوچمون ... ؟!!
بگیر بخواب ... - چی چی بخواب ؟! بخوابم که دوباره خوابشو ببینم ... ؟!
نمی خوابم ... هدفونو در میارم ... چشمامو می بندم و به تیک تیک ساعت دیواریم گوش می دم ...
می رو تو خیال ... می رم تو رویا ... اه ! بس کن دیگه ... ! از خیال بافی بیا بیرون ...
موبایلمو در میارم و واسش اس ام اس می فرستم ... اونم مثل من بیداره ....
#111# !
"SU CREDITO ES 3.91 EUROS " *
لعنتی ... ! شارژم بازم رو به تموم شدنه ... اعصابم می ریزه به هم ... گوشیمو پرت می کنم اون ور ..
و
زل می زنم به چشمان تاریکی ...
**********
پ.ن : معنیه فارسی اون میشه : سیم کارت شما 3.91 یورو شارژ داره ... !
اونم سریع ... بدون این که گذر زمان رو احساس کنم ...
۱...۲...۳....
یه آرزو ... یه آرزوی خوب ... هیچ آرزویی ندارم ... معطل نمی کنم ...
فووووووووووووووووووووووووووت ....
پا تو یه ساله جدید گذاشتم ....
تولدم با ۱ روز تاخیر ...
مبارک !

بدون چتر ... بدون مزاحم ... بدون ....
دوست دارم راه برم ... راه برم ... تنهای تنها ...
بدون این که به فکر درس بیفتم ... بدون اینکه به یاد اون خائن بیفتم که منو قال گذاشت و رفت ...
دوست دارم خیس بشم .. خیسه خیس ... دوست دارم تا نصف شب بیرون باشم ...
بدون اینکه بهم زنگ بزنن که کجایی ؟ یا امیر sms بزنه که کجایی و می خوام باهات باشم ...
نمی خوام دیگه بچه باشم ! نمی خوام دم به دیقه خوانوادم بهم زنگ بزنن ، سراغمو بگیرن !
نمی خوام ...
آره ... خود تو
خودتو بکش کنار جوجو ... تا الان هر چی دروغ به بقیه گفتی هیچی بهت نگفتم ...
ولی ...
حالا دیگه بس کن ...
میدونی چیه ؟!
خندم می گیره از این که این قدر ترسویی که تو این ۱ هفته ای که مدرسه نبودم هر چی خواستی گفتی ...
واقعا واست متاسفم که این قدر شجاعی که تو روی خودم واینمیستی و بگی ... نا سلامتی پسری !
آخه بیچاره ی شل و ول !
فکر نکردی که به گوشم می رسه ؟!
روی تختم دراز می کشم ، در اتاقم رو قفل می کنم ...
و بی اعتنا به فریاد های " درو باز کن ... ! می خوایم باهات حرف بزنیم ... "
خندم می گیره ... چه حرفی ؟! مگه حرفیم مونده ... ؟!
در رو باز نمی کنم چون می دونم دوباره همون نصیحتا شروع میشه ...
می دونم بازم می گن موبایل رو بذار کنار و بشین درست رو بخون ...
خسته شدم ... چه قدر درس ؟ یعنی ای آزادی رو ندارم که تنها باشم ... ؟
هد فون تو گوشمه و آهنگ گوش می دم ... آهنگایی که امیر بهم داده ...
فکر می کنم ... به گذشته ... به آینده ...
گریه می کنم ... از همه بدم میاد .... خسته شدم ...
دوس دارم برم یه جای دیگه ... یه کشور دیگه ... با عشقم ... با کسی که دوسش دارم ...
ولی .... !
P.S : احساس خفگی می کنم ... نمی دونم چرا ...
